اخبار اجتماعی

مسجدالحرام؛ سرگشتگی در سایه کعبه

از کاروان جدا شده بود، چهره‌های ناآشنا در اطرافش موج می‌زدند و هیچ نشانی از همسفرانش نداشت. اما ناگهان، در آن ازدحام بی‌پایان، قلبش او را به سوی نامی آشنا کشاند… نامی که همیشه پناهگاه دل‌های بی‌قرار بود؛ "یا فاطمة الزهرا!"

خبرگزاری تسنیم

به گزارش گروه اجتماعی خبرگزاری تسنیم، میان امواج خروشان جمعیت، جایی در نزدیکی حجر اسماعیل، فاطمه صادقی ایستاده بود. ثانیه‌ها از پی هم می‌گذشتند و اضطراب، همچون طوفانی سهمگین در دلش می‌پیچید. از کاروان جدا شده بود، چهره‌های ناآشنا در اطرافش موج می‌زدند و هیچ نشانی از همسفرانش نداشت. اما ناگهان، در آن ازدحام بی‌پایان، قلبش او را به سوی نامی آشنا کشاند… نامی که همیشه پناهگاه دل‌های بی‌قرار بود؛ “یا فاطمة الزهرا!”

پاهایش در میان سیل جمعیت سست شده بود. هر سو که نگاه می‌کرد، چهره‌هایی غریبه، زائرانی از گوشه و کنار جهان، طواف‌کنان، در سکوتی لبریز از ذکر، به گرد خانه خدا می‌چرخیدند. اما او؟ او در دل این دریای بی‌کران، گمشده‌ای بیش نبود.

دستانش می‌لرزید. نفس‌هایش به شماره افتاده بود. تلاش کرد جهت را تشخیص دهد، شاید نشانی از همسفرانش بیابد. اما هرچه چشم گرداند، فقط انبوهی از چادرهای سفید و عبای قهوه‌ای و لباس‌های احرام دید که از هر سو در هم می‌پیچیدند و راه را بر او می‌بستند.

“خدایا… حالا چه کنم؟”

دستانش را بلند کرد رو به خانه خدا ،  میان آن‌همه شکوه و عظمت، چقدر تنها بود. نه راهی برای بازگشت می‌شناخت، نه کسی را که بتواند نام او را صدا بزند. اما درست در همان لحظه‌ای که درمانده شده بود، اشک‌هایش، او را به جایی دیگر برد… به خانه‌ای کوچک و ساده در کوچه‌های مدینه…

خانه‌ای که سینه‌اش از درد آکنده شد، نامی که بغض گلویش را فشرد…

“یا فاطمة الزهرا!”

ناخودآگاه نام مادر را بر زبان آورد. نامی که همیشه در سختی‌ها آرامش قلبش بود. نامی که یادآور دختری بود که در برابر درِ نیم‌سوخته ایستاد و درد غربت را به جان خرید.

زانوهایش سست شد. نگاهش به درِ خانه‌ای خیالی دوخته شد، دری که روزی کوبیده شد و کسی آن‌سوی در، با چشمانی اشک‌بار، با دستی بر شکم، میان دیوار و در ماند…

“مادر! من در این ازدحام گم شده‌ام… اما غربت تو چقدر سنگین‌تر بود…”

چه کسی آن روز، در آن کوچه، دست یاری به سوی تو دراز کرد؟ چه کسی صدای ضجه‌های تو را شنید؟ چه کسی بر صورت نیلی‌ات بوسه زد و تسکینت داد؟

زائران همچنان در طواف بودند، اما او دیگر مسجدالحرام را نمی‌دید. گویی مدینه بود، همان لحظه‌ای که علی (ع) پیکر همسرش را در دل شب غسل می‌داد، همان لحظه‌ای که حسنین، بی‌تاب، به دستان بی‌جان مادر نگاه می‌کردند…

“مادر! اینجا همه در پی عزیزانشان می‌گردند، اما آن شب، چه کسی به دنبال تو آمد؟ چه کسی پرسید فاطمه کجاست؟”

اشک‌هایش بی‌صدا جاری شد. احساس کرد که دیگر نمی‌تواند بایستد. پاهایش نای حرکت نداشتند. به دیوار کعبه نزدیک شد، دستان لرزانش را بر سنگ‌های سیاه گذاشت. قلبش همچنان در تب و تاب بود، اما در میان آن اضطراب، نوری در دلش درخشید…

“مادرم! دستم را بگیر… بگذار در آغوش تو، این غربت تمام شود…”

در همان لحظه، گرمایی بر شانه‌اش نشست. صدایی آشنا، صدایی که از میان همهمه‌ها به جانش نشست:

“فاطمه! اینجایی؟ ما همه دنبالت می‌گشتیم!”

برگشت. چهره‌ای آشنا، یکی از هم‌کاروانی‌هایش با لبخندی نگران، دستش را گرفت. او هنوز در مسجدالحرام بود. هنوز در کنار کعبه ایستاده بود. اما دلش، هنوز در کوچه‌های مدینه، در کنار دری نیم‌سوخته، در آغوشی که سال‌هاست بوی غربت می‌دهد، مانده بود…

 یا فاطمة الزهرا… در ازدحام این جمعیت، دست گمشده‌ها را بگیر…

انتهای پیام/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا