یک سال زندگی بر پرده نقردهای؛ از زمستان برلین تا بهار کن/ فرش قرمز برای ستارهها از کاپولای و بیکر تا اودیار و لانتیموس/ موجی تازه در راه است

امید بی نیاز: گذری بر رویدادها، فستیوالها، آثار درجه یک، و… از یک چیز حکایت دارد. اینکه؛ هنرمندان به خود (مولف) و مدیوم سینما به عنوان یک هستی مستقل نگاه میکنند. از این رو، سال ۲۰۲۴ در سینمای جهان؛ عرصه تاخت و تاز سینماگران مستقل، شخصیسازان، مولفان ایدهمحور، فردیتهای کمپانیگریز و فراری از استودیو است. گویا چنین جریانی، نسل و سن و سال، هم نمیشناسند. آنچنانکه کاپولای ۸۶ ساله برای ماندن بر سر حرفهای خود؛ از قید مغازه و کافههایش بگذرد، ۱۲۰ میلیون دلار از فروش این املاک را بیترس و لرز، خرج آخرین فیلمش (مگالوپلیس/ ناحیهی اَبَرشهری) کند. یا؛ شان بیکر ۵۴ ساله؛ که روزی روزگاری با ۱۰ هزار دلار هم فیلم میساخت، حالا از سرمایه همسر، فامیل و دوستان دور و نزدیک ۶ میلیون دلار به هم بزند؛ و صرف ساخت فیلمی (آنورا) کند؛ تا بر صدر جشنوارههای جهان سینما بأیستد. اول نخل طلا را ببرد؛ سپس با پنج اسکارش، به دوربینهای دنیا زل بزند، بعد، کمی خسته و تکیده بگوید؛ کار در حوزه سینمای مستقل، مثل تجربهی حوزه مرگ است!
این شرح حال او همه هنرمندانی است که صرفا بر نیروی فطری و استعدداهای ذاتی خود تکیه دارند. زیر بارِ کمپانیها و مراکز غولآسای توزیع و تکثیر نمیروند، به افسانه شهرت و دستمزدهای نجومی فکر نمیکنند، بنابراین، ناگهان؛ گمنام و اسرآمیز؛ از لایهای از زمان، بیرون میآیند. تصور اجمالی تاریخ؛ از این گونه افراد مستقل، هنرمندانی درگیر با خودِ هنر، انسان و دردهایش؛ و نقد نیروها و کانونهایی است که هستی او را بر زمینهی زندگی، به سوی نوسان و تزلزل، هدایت کردهاند. با این حال؛ ماندن و رفتن این گونه، هنرمندان در هالهای از ابهام است. شاید در ادامه بتوان بیشتر به این مسئله پرداخت. با این حال با ورود به نخستین، ایستگاه سینما در سال سپری شده، باید سفری خاطرهانگیز را به دنیای فیلم شروع کرد.
یک؛ سینمای اروپا، سکانس اول؛ زمستان برلین
نخستین؛ سرآغاز سینمای سال با برلین ۲۰۲۴ بود. این رویداد با درخشش فیلم داهومی تولید سنگال و فرانسه و دریافت خرس طلایی بهترین فیلم به ماتی دیوپ همراه شد. فیلم سرشار از خلاقیت فردی، روایتی؛ و تجربه های زبانی سینمایی است. اثری که اگرچه از رویدادی ساده و مستند (سرقت اشیاء باستانی آفریقائیان، توسط فرانسهی دوران استعمار) دستمایه می گیرد؛ اما مرزهای سینمای داستانی و مستند را درهم ادغامی کند. فیلم داهومی در فهرست بهترین فیلمهای سال، در مجله وست اند ساید و همچنین؛ لیست بهترین آثار سال فدراسیون جهانی منتقدان فیلم؛ قرار دارد. ماتی دیوپ، از یک خانواده سرشناس و هنری قاره آفریقاست. پدرش موسیقدان نامدار سنگالی و مادر، عکاس هنری است. او همچنین؛ برادرزاده جبرئیل دیوپ مامبتی، خالق فیلم مشهور «توکی ـ بوکی» از پدران و پایه گذاران سینمای نوین آفریقاست. با این حال، خانم ماتی دیوپ، با چنین پیشینه خانوادگی، خود نیز گام های بلندی برداشته است. علاوه بر دریافت خرس طلایی برلین، پنج سال قبل هم؛ در کن، چنین درخششی داشت. فیلم آتلانتیک او؛ تا آستانه کسب نخل طلا، رفت و در دقیه نود، به جایزه بزرگ هیات داوران بسنده کرد. همان روزها، عده ای از منتقدان؛ کسب چنین جایزه ای ارزشمندی را از یک دختر سیاهپوست ۳۵ ساله، اتفاقی نادر در کن قلمداد کردند.
سوای فیلم داهومی؛ اثر شاخص دیگری برای کسب خرس طلایی برلین در رقابت بود. پرداختن به این اثر صرفا مرور یک خبر نیست. بلکه اشاره به جریانهای پیرامونی و فرامتنی چنین آثاری است. این فیلم (نیازهای مسافر) سرانجام، خرس نقرهای (جایزه بزرگ هیئت داوران) را کسب کرد. نیازهای مسافر، ساختهی؛ هونگ سانگ سو، فیلمساز پیشروِ اهل کره جنوبی است. او در خاطره جشنواره برلین، مهمانی آشناست. وی برای چهارمین بار موفق به دریافت جوایز اصلی این فستیوال درجه الف اروپایی شد. خرس نقرهای بهترین کارگردانی (۲۰۲۰) بهترین فیلمنامه (۲۰۲۱) و جایزه بزرگ هیئت داوران (۲۰۲۲) کارنامه حرفهای او را آراسته است. همچنین؛ جوایز معتبری از جمله؛ یوزپلنگ طلایی لوکارنو، نوعی نگاه کن و… را باید به دستاوردهای او افزود. مردی که از جانب منتقدان بینالمللی فیلم؛ به «اریک رومر کره» شهرت دارد. سبک کارگردانیش شخصی است. دوربینش در مواجهه با بعضی مکانها، دیدی پر از مکث و مرکزیت دارد. هونگ سانگ سو؛ تمرکز ویژهای بر شخصیتهای پرسهزن و افراد درحالِ گردش، هتلها، آموزشگاهها، پلهکانها و فضاها و موقعیتهای آپارتمانی دارد. تکنیک مهمتر او که به گونهای عجیب یادآور نئورئالیسم سینمایی؛ و حتی تئوریهای روشنِ پدر و نظریهپرداز این مکتب (چزاره زاواتینی) است، فیلمبرداری فیالبداهه در سر صحنه واقعی به شمار میرود. منتهی «سو» گامی هم فراتر گذاشته؛ و در موارد متعدد، نگارش فیلمنامه را نیز همانجا انجام میدهد؛ و به فیلمبرداری همزمان آن میپردازد. او، غیر از «اریک رومر کره» القابی همچون «کارگردان صبح»، سازنده شخصیت های درون گروهی- صنفی و… به خود گرفته است. زیرا، یکی ویژگیهای شخصیتی و حرفهای اش این است که دیالوگهای اصلی؛ و ویژه فیلمنامه را صبح و با برآمدن آفتاب مینویسد. علاوه بر این، سکانس آغازینِ بسیاری از فیلمهایش نیز؛ در صبح فیلمبرداری میشود. همچنین؛ بسیاری از شخصیت های داستانی او، بازیگر، کارگردان، تهیهکننده یا دیگر صنوف سینمایی هستند. یکی از بهترین فیلم هایش، شبی تنها کنار دریا / شبی تنها در ساحل (On the Beach at Night Alone ) شرح حالِ یک بازیگر زن است که مورد استثمار کارگردان قرار گرفته است. «سو» شخصیت کارگردان داستان را بر اساس مدل رفتاری، روانی و فیزیکی خود، ساخته است. در واقع مردی که در داستان فیلم به عنوان، کارگردان معرفی میشود، بیرون از قصه کسی جز کارگردان واقعی (هونگ سانگ سو) نیست. چشم انداز طبیعی دریا و خلوت عمیق زن ساحل، در دوربین کاگردان، زمینه ساز حسآفرینی و حسآمیزی متفاوتی است. سینماخوانان، و مخاطبان خاص؛ رمزگان دریا را در آثار متعدد دنبال کرده اند. مثلا در جهان فدریکو فلینی؛ دریا رمزی عرفانی است. اگر با چنین، پیشزمینهای بازی بازیگر را دنبال کنیم، شاید به گوشهای از حسآفرینی او پی ببریم.
برخی از منتقدان نیز، مهارت هونگ سانگ سو را در ریزکاری های شخصیتی، زیر و بم روحی و روانی افراد، روابط خصوصی، موارد عاشقانه و… ذکر کردهاند. چیزی که مدل شخصیتپردازی او را شکل داده است. این مدل را بیشک در فیلم یاده شده میتوان دید. از صنف خود شروع می کند. جایی که او با افراد بیشتری آشناست. حتی برای شخصیت بد داستان، کاراکتر خود در متن داستان میکارد. کسی بیشتر از صنف خود، خانواده، یا جامعه، او (خود) را شناخته است.
با این حال، فیلم برنده برلین وی، باز به دنیایی زنانه و جهان سیال فکری شخصیت داستان میپردازد. ایزابل هوپر، ستاره سینمای فرانسه و برنده اکثر جوایز دنیای فیلم (کن، برلین، سزار و…) نقش اصلی را بازی میکند. هوپر در داستان فیلم، فردی با مشکلات مالی فراوان است. بنابراین، دنیایی مشوش و مضطرب دارد. از سوی دیگر؛ برای تامین نیازهای معیشتی، به نوازندگی در پارک میپردازد. او صدای ضبط شدهی کودکی را در پارک پخش میکند و همزمان با آن به اجرای موسیقی میپردازد. اما، همچنان، دنیای آرامش را به دست نیاورده است. تا اینکه موفق میشود؛ یک شغل پیدا کند؛ و به عنوان معلم زبان و ادبیات فرانسه، به دو زن، تدریس نماید. دست آخر، او گونهای آرامش را کسب میکند. روی سنگها مینشیند، و با نوشیدن یک نوشابهی بومی کره، حالتی کم اظطراب را از خود نشان میدهد.
نیازهای مسافر، در جشنوارههای متعدد دیگر نیز به اکران درآمد و موفق به کسب جوایزی شد. نشریه ورایتی؛ با اشاره به بازی هوپر؛ در فیلم نوشت: این، سومین باری است که ایزابل هوپر، نماد بازیگری فرانسه، در فیلمی از کارگردان کهنهکار کرهای، پس از تجربههای مشترک قبلی آنها «دوربین کلر» و «در کشوری دیگر» بازی میکند. این نشریه؛ شخصیت معمایی و در عین حال مسلط بازیگر فرانسوی را تحلیل؛ و به دیالوگها در قالب سه زبان کرهای، فرانسوی و انگلیسی، اشاره کرده است.
پراختن به فیلم نیازهای مسافر، از یک سو اشاره به سنت فیلمسازی کره؛ و از سوی دیگر به جریانهای داخلی و حتی سیاستهای فرهنگی این کشور؛ در رویکرد به سینماست. کُره؛ دستِ کم؛ ده فیلمساز دارد که طی سالهای گذشته حرفهای مهمی را در سینمای جهان مطرح کرده اند. اکثریت آنها هم در سن طلایی خلاقیت و تولید، معرفتشناسی، فلسفهخوانی و فلسفهدانی، قرار دارند. طی این سالها؛ سینماگرانی از جمله؛ «پارک چان-ووک»، «لی چانگ-دونگ»، «هونگ سانگ سو»، «بونگ جون-هو»، «کیم جی-وون»، «ییم سون-ری»، «سو یونگ کیم»، «کیم جی-وون»، «لی جئونگ-هیانگ»، «سلینگ سانگ»، «مین کیو دونگ» و… در نگاه مخاطبان، فستیوالهای جهانی و… آثاری خیره کننده، ارائه کردهاند. امسال، علاوه بر هونگ سانگ سو، که نیازهای مسافر را ساخت، «بونگ جون- هو» نیز، فیلم «میکی ۱۷» را کارگردانی کرد. او همان فردی که درسینمای غنی و پرقدرت کره، مثل یک زلزله جدید به وقوع پیوست. فیلم، خاطرات قتل او بر اساس یک پرونده واقعی و رخداد جنایی مخوف ترین قاتل سریالی کره ساخته شد. صحنه پلیس زیرکی که در دقایق آخر فیلم موفق به دستگیری قاتل سریالی نشده، بسیار مشهور است. او ناگهان به دوربین زل می زند. انگار دارد داخل لنز دنبال چیزی میگردد. اما، نحوه دیدن او برای تماشاگر سینما طوری است که دارد به دنبال چهرهای در میان مردم داخل سالن است. سه سال بعد، پلیس کره (در دنیای واقعی) موفق به دستگیری قاتل مخوف سریالی شد. او در اعترافاتش گفت؛ که چون فیلم خاطرات قتل درباره وی بوده، سه بار برای دیدنش به سینما رفته است. هربار هم؛ از نگاه بازیگر نقش پلیس که از انگار از دوربین، مردم داخل سینما را وارسی میکند، دچار وحشت شده است. معمولا در کتاب های تاریخ سینما، عکسی از فردی هست، که پشت میزی نشسته و شش تندیس سینمایی، او را احاطه کرده اند. او بیلی وایلدر کارگردان و رکوردار این جایزه است.
«بونگ جون- هو» ۴ سال پیش فیلمی (با عنوان انگل) را ساخت که برنده نخل طلا شد. سپس به اسکار رفت و همه جوایز اصلی بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین فیلم بین الملل، بهترین فیلمنامه و… را درو کرد. این کارگردان کرهای هم عکسی دارد که همین تعداد تندیس اسکار را به بغل گرفته؛ و ناخوداگاه عکس بیلی وایلدر را در ذهن زنده می کند. با این تفاوت که آن عکس سیاه و سفید حاصلِ یک عمر فعالیت هنری و این عکس رنگی، پدیده ای در یکسال حرفهای است. این درحالیست که امسال، متولیان فرهنگی کره، ترجیع دادند؛ «۱۲.۱۲: روز» به کارگردانی کیم سونگ سو؛ را به عنوان نمایند این کشور به اسکار، ارسال کنند. یک اثر درام اکشن تاریخی، که پرفروشترین فیلم سال در سینماهای این کشور، به شمار میرفت. شاید دلیل، انتخاب اثر هم، همان فروش بالای فیلم بوده است. سال گذشته نیز؛ در بر همین پاشنه چرخید. کرهایها، فیلم اکشن- درام «آرمانشهر بتنی» را به عنوان نماینده خود به رقابت بهترین فیلم بینالمللی اسکار نود و ششم فرستادند. داستان فیلم؛ به کارگردانی ام تائهوا، در پایتختی میگذرد که به خاطر زلزلهای بزرگ، ویران شده است. حالا، ساختمانی در میان این ویرانهها به پناهگاهی برای ساکنان بدل میشود، اما آنها باید کاری کنند که دیگران متوجهشان نشوند. شورای فیلم کره (KOFIC) در بیانیهای انگیزه خود را از انتخاب «آرمانشهر بتنی»؛ انتخاب فیلمی در سطح جهانی، با یک ستاره بزرگ، اعلام کرد. به گفته شورا؛ لی بیونگ هون که پیش از این در فیلم «جی.آی جو: تلافی» و «قرمز ۲» و دیگر آثار برتر کرهای مانند «شیطان را دیدم»، «عصر سایهها» و «یک زندگی تلخ و شیرین» بازی داشت، چهرهای برجسته، برای این هدف بود!
ذکر این موارد مهم؛ نه نقد انتخاب هیات فیلم کرهای، نه تاکید بر حضور چهرههای سینمای هنری در مراسم اسکار دارد، نه اسکار معیار سینمای دنیاست – برخی از شاهکارهای تاریخ سینما رنگ اسکار را به خود ندیده اند – و نه از میان سیل آثار کشورهای متعدد دنیا میتوان اثری را برنده حتمی جایزه اسکار دانست. از این رو اشاره به این موارد؛ نگاهی به تکثر سلیقههای سینمایی در این دیار است.
با همه تفاسیر؛ جشنواره برلین با اهدای دگر جوایزش؛ بهترین فیلمنامه، ماتیاس گلاسنر (فیلم در حال مرگ) جایزه هیأت داوران، امپراتوری ساخته «برونو دومون»، بهترین کارگردانی، نلسون کارلو دلوس سانتوس آریاس (فیلم پِه پِه) و جوایز بازیگری مرد (سباستین استن) بهترین بازیگری زن (امیلی واتسون) به کار خود پایان داد. همچنین؛ در جوایز بخش مستند را نیز «خمیازه بزرگ» به کارگردانی علیار راستی (جایزه ویژه هیات داوران) مستند «میدگُل» ساخته سروناز علمبیگی تقدیر ویژه هیات داوران در بخش نسل «۱۴Plus» به خود اختصاص دادند.
ماراتن کن در بهار شهر ساحلی
جشنواره کن امسال، تقریبا نقش نقطه ثقل و مرکزیت دنیای سینما را ایفا کرد. اگرچه ونیز هم دورهای متفاوت داشت و فیلمهای این رویداد (من هنوز اینجا هستم، اتاق بغل دستی، بروتالیست و…) طی ماههای بعدی به نحوی خیرهکنند درخشیدند. با این حال، آثار شاخص، ابتدا در کن، سر و صدا به پا کردند؛ و در ادامه جوایز جشنواره مختلف جهان را بردند. هر ۲۰ فیلم بخش رقابتی هنریترین رویداد سینمایی دنیا؛ برای عرضه اندام آمدند و هرکدام، حرفی برای گفتن داشتند. آثاری از جمله؛ آنچه به عنوان نور تصور میکنیم ساختهی پایال کاپادیا (هندوستان) آنورا، شان بیکر (ایالات متحده) امیلیا پرز، ژاک اودیار (فرانسه، مکزیک) انواع مهربانی، یورگوس لانتیموس (یونان، انگلستان، ایرلند) اوه کانادا، پل شریدر (ایالات متحده) ماده، کورالی فارژا (فرانسه، امریکا) مگالوپلیس، فرانسیس فورد کوپولا (ایالات متحده) کفنها، دیوید کراننبرگ (فرانسه، کانادا) گرفتار جزر و مد، جیا ژانکو (چین) دختری با سوزن، مگنوس فون هورن (دانمارک، سوئد) گرند تور، میگل گومیس (پرتغال، ایتالیا، فرانسه) لیمونوف: تصنیف، کِریل سربرنیکوف (فرانسه، روسیه) سه کیلومتر تا آخر دنیا، امانوئل پارو (رومانی) پرنده، آندریا آرنولد (انگلستان) مارچلو میو، کریستف اونوره (فرانسه) گرانبهاترین محموله، میشل آزاناویسوس (بلژیک، فرانسه) موتل دستینو، کریم عینوز (برزیل) الماس وحشی، آگاته رایدینگر (فرانسه) پارتنوپ، پائولو سورنتینو (ایتالیا) و… همگی برای تصاحب نخل طلایی کن آمده بودند. این آثار در فاصله دو، سه روز اوایل اکران، رفته رفته از هم فاصله گرفتند؛ و آثار پر سر و صداتر در نگاه منتقدان و داوران، به کسب جوایز اصلی این رویداد اصلی جهان فیلم؛ امیدوارتر شدند.
بسیاری از کارگردانان پرآوازه از همان زمان اکران آثار؛ با نقدهای تند و بنیانبرافکن منتقدان، روبه رو شدند؛ و تازه دریافتند که کن کنونی چه تفاوتها و شباهتهایی با دهههای گذشته دارد. کارگردان فیلم مشهور تاریخ سینما؛ پدرخوانده (فرانسیس فورد کاپولا) یکی از این افراد بود. خالق اینک آخر زمان؛ حالا با خاطرات ۲ جایزه نخل طلایی و چهار اسکار، در ۸۶ سالگی با نسلها، سلیقهها، و نوع نگاههای دیگر مواجهه میشد. پیتر بردشا، منتقد روزنامه گاردین؛ این اثر را، فیلمی بیقلب دانست. اثری کسالتآور، افسار گسیخته، معمولی، پر از موعظههای دانشجویی؛ درباره حقیقت و آینده انسان که از خودِ زندگی، خالی است. اثری که دارای چند بازی بد و جلوههای تصویری کم بهاست! اما، مانولا دارگیس، منتقد نیویورک تایمز، فیلم را اثری غیر عادی ارزیابی کرد که حاصل یک رویای ۴۵ ساله در ذهن کاپولا است. گامی بلند و افتخاری دیگر در کارنامه فیلمسازی مردی که همواره از تکرارخودش، پرهیز میکند. پیش از این؛ ریچارد بگز، طراح صدای کاپولا عنوان «یک اپرای غولپیکر» و پیتر کاوی؛ منتقد و مورخ با سابقهی سینما؛ درکتابش با عنوان (THE “Apocalypse Now” Book ) با اصطلاحاتی همچون؛ داستانی شبیه «اولیس» جیمز جویس؛ و روایتی نو؛ از هومر در «دوبلین مدرن» از این اثر، یاد کرده بودند.
پل شریدر فیلمنامهنویس «راننده تاکسی»، گاو خشمگین، آخرین وسوسه مسیح و احیای مردگان (ساختههای اسکورسیزی) نیز که با کارگردانی؛ «اوه کانادا» در جشنواره کن حضور داشت، با نقدهای منفی و مثبت مشابهی روبه رو شد. دیوید رونی، منتقد هالیوود ریپورتر، فیلم را اثری درباره، مرگ، یادآوری، حقیقت و یقین ارزیابی کرد. در عین حال؛ متنی کممایه که قادر به تولید مضامین مورد استفاده بازیگران نیست. برعکس وی؛ پیتر دبروژ، منتقد ورایتی؛ فیلم را اثری چند لایه دانست که از یک سو ادای احترامی به راسل بنکس؛ نویسنده رمان (منبع مورد استفاده شریدر برای اقتباس) است؛ و از سوی دیگر حاوی دیدگاه خود کارگردان؛ درباره مرگ به شمار میرود.
جشنواره کن؛ در روزهای آغازین؛ روالی سرد را طی می کرد؛ و با همین زد و خوردهای دیدگاهی و سلیقهای روبه رو بود. اما با اکران فیلم، گرفتار جزر و مد، از جیا ژانکو فیلمساز نامدار چین، ناگهان فضا گرم شد. با ساختهی بانویی از هندوستان؛ پایال کاپادیا با عنوان؛ «آنچه به عنوان نور تصور میکنیم»؛ فضا، به آستانه انفجار بحثها و بازتابهای حرفهای و کن وار، رسید و بعد از فیلم های؛ امیلیا پرز، ژاک اودیار از فرانسه، دختری با سوزن، مگنوس فون هورن (دانمارک) ماده، کورالی فارژا (فرانسه) گرند تور، میگل گومیس (پرتغال) به ماراتن، تبدیل شد.
این مارتن؛ به حدی سرعتی و پر فراز و فرود بود، که هر روز یک فیلم، گزینه نهایی نخل طلا، تصور می شد. فیلم ماده از کورالی فارژا، که یک درام روانشاختی در زیر ساخت خود دارد، نگاه ها را به سوی خود خیره کرد. اثری که هم میتواند؛ تم بحران میانسالی را مطرح کند، هم از زوال یک نهاد نوین (رسانه تلویزیون) خبر دهد. شرح حال یک مجری تلویزیونی محبوب که کم کم گرد پیری؛ بر سر و صورتش، مینشنید. اما در تلاش است که همچنان جوان و زیبا بماند و د ر اوج شهرت و محبوبیت بدرخشد. فیلم از منظر داستانی و در تعاریف فیلمنامهنویسی نیز در دسته «جدال شخص با خود» قرار می گیرد. اما هنرمندی کارگردان این است که جدال را به لایههای دیگر بسط میدهد؛ و گرفتاری ها و گرهها را در هم میتند. کورالی فارژا؛ از لحاظ شخصیتی و سبک کاری، مربوط به جریان سینمای تجربی فرانسه است. او از همان بچههای «عشقفیلم» است که با رویای سینما بزرگ میشوند. خیلی زود به مدرسه فیلم پاریس فرستاده شد. اما از همان ۱۳-۱۲ سالگی وقت؛ و زمان خود را در دفاتر فیلمسازی و کارگاههای تولید فیلم میگذراند؛ و فکر و ذهنش ساخت فیلم بود. تا اینکه در ۱۶ سالگی خود را در قامت یک کارگردان فیلم کوتاه میدید. استیل حرفهای او طوری است که انگار نیم قرن تجربه فیلمسازی پشت سرش است. خانم فارژا ۴۸ ساله است؛ و بیش از هر چیزی برای بافت گرافیکی فیلمهایش؛ مورد توجه منتقدان است. سه مولفهی «تعلیق»، «دوربین صمیمی با سوژه» و «استفاده از نمادها برای بیان مسئله ساده» دنیای فیلمسازی او را شکل دادهاند. فیلم بلند قبلی او (انتقام) با الهام از «مکس دیوانه: جاده خشم» و بازی ماتیلدا لوتز بازیگر ایتالیایی در کشور مراکش فیلمبرداری؛ و ساخته شد.
از سوی دیگر؛ فیلم «امیلیا پرز» بر سر زبانها افتاد. ژاک اودیار؛ کارگردان این اثر هنرمندی شناخته شده، نامزد اسکار و برنده نخل طلا (۲۰۱۵) است. فیلم «امیلیا پرز» یک کمدی سیاه رمانتیک به شمار می رود و به ماجرای رئیس یک کارتل مکزیکی میپردازد. شخص دیگری به او کمک میکند؛ تا تغییر جنسیت دهد و با این هویت جدید؛ از چنگ ساختار مافیایی کارتل بگریزد. کارلا سوفیا گاسکون و سلنا گومز در این فیلم بازی میکنند. بازیگر نامبرده نخست، که اتفاقاً برنده جایزه بهترین بازیگری کن شد، در ماههای بعدی حواشی زیادی را برای این اثر، به وجود آورد، طوری که برخی آن را نقشهای برای به خاک نشاندن فیلم عنوان کردند. فیلمی که بعد از درخشش در کن در اکثر رویدادهای هنری رکوردار نامزدی یا دریافت جایزه شد، اما حاشیه یاد شده این اثر را در آستانه نیستی و نابودی قرار داد. اشاره به این حواشی در ادامه خواهد آمد. چراکه هم حاشیه در ماههای بعدی رخ داد؛ و هم سیر موفقیتهای فیلم با پیش آمدن حواشی در ماههای بعدی همزمان است. با این حال، فیلم «امیلیا پرز» تا اینجای داستان همچون یک مدعی نخل طلایی از کارگردانی نامدار به میدان آمد. چنانکه؛ لی مارشال نویسنده اسکرین دیلی؛ فیلم را ملودرامی نو، نامید. اثری که در یک ساختار تو در تو و پیچیده؛ پیش میرود؛ و در مواردی هم؛ این پیشروی به سختی صورت میگیرد. همچنین؛ پیتر دبروژ منتقد ورایتی؛ این اثر را به یک پرسش شکل گرفته برای کارگردان ربط داد. به گفته وی؛ اودیار می خواهد بداند زمانی انسانها تغییر جنسیت میدهند؛ دچار چه دگرگونیهایی میگردند. اگرچه هر دو این منتقدان از دو زاویه متفاوت و تا حدودی تاملبرانگیز به فیلم مینگردند، اما به خوبی می دانیم که او شیفته و سازنده شخصیتپردازی نمادین است. مردان و زنانی که اگرچه رویکردی سمبلیک دارند، اما بیش از هرچیزی نماینده زمانه خود هستند. چنانکه او در گفت و گویی بلند با جیسون سولومونز، نویسنده گاردین میگوید: «قهرمان فیلم من؛ فقط به دلیل تجسم ظرفیت وجودی و توانایی شخصیتی اش؛ برای نیروی او؛ در ساختن بنیان خودش؛ و زندگی فردیاش، پا به عرصه وجود میگذارد.»
از سوی دیگر؛ دو فیلم؛ دختری با سوزن، مگنوس فون هورن (دانمارک/ سوئد) گرند تور، میگل گومز (پرتغال) مثل پدیده در نقدها، نظریات و مباحث ژورنالیستی و رسانهای مورد بازتاب قرار می گرفتند. هر دوی این فیلم ها هم؛ نگاه مخاطبان خاص و عام را به سوی خود خواندند. اما دو فیلم در این ماراتن نفسگیر؛ قصد بیشتری برای فتح نخل طلایی را داشتند، «آنورا» و فیلم «همه آنچه به عنوان نور تصور میکنیم» آثار یاد شده بودند. فیلم دوم؛ ساخته پایال کاپادیا از هندوستان است. ورود فیلمی پس از ۳۰ سال از هندوستان برای بخش رقابت اصلی جشنواره کن، یکی از پدیدههایی بود که در مطبوعات هندوستان؛ و دیگر جاهای جهان به آن پرداخته شد. با این حال، خانم پایال کاپادیا در حافظه جشنواره کن فردی ناآشنا، نبود. هفت سال قبل با فیلم کوتاه ابرهای بعد از ظهر، خود را به عنوان کارگردانی خلاق شناسانده بود. او سال ۲۰۲۱ هم با دیگر کارش؛ (شبِ هیچ دانستن-A Night of Knowing Nothing ) جایزه چشم طلایی (بهترین فیلم مستند جشنواره کن) را کسب کرد. پایال کاپادیا، از جریان سینمای دانشگاهی هند میآید. اغلب سالهای عمرش را؛ یا درس خوانده، یا در حوزه ساخت ویدئو فعالیت داشته است. سال ۱۹۸۶ در بمبئی متولد شد. پدرش نقاش و مادرش روانکاو بودند. با این حال؛ به مدرسه شبانهروزی فرستاد شد. آنجا؛ شبها برای دانشآموزان، فیلمهای ریتویک گاتاک و آندری تارکوفسکی را به نمایش میگذاشتند. گاتاک؛ سینماگر و از بزرگان فرهنگ بنگالی است که در نزد مردم بومی؛ همچون ساتیاجیت رای و مرینال سن، به دلیل رویکرد واقعگرایانه و ترسیم دقیق از چهره مردمان دیارش؛ مورد احترام است. خانم کاپادیا، پس از چنین ایامی، عضو باشگاه فیلم بمبئی شد و بعد در کالج سنت خاویر بمبئی به تحصیل پرداخت. سپس، از کالج زنان سوفیا مدرک کارشناسی ارشد خود را دریافت کرد. در ادامه، برای تحصیلات تکمیلی خود در رشته کاگردانی فیلم و تلویزیون، وارد انستیتوی هنرهای ملی هند شد. فیلم آخر او در کن، بازتابهای گستردهای داشت. این فیلم؛ هم اکنون هم؛ در صدر لیست بیست اثر برتر سال؛ (به انتخاب فدراسیون جهانی منتقدان) قرار دارد. پیتر بردشا، منتقد گاردین؛ درباره این اثر باور دارد؛ که شادابی، اخلاص، انسانیت، نجابت؛ با شور، هیجان و عاطفه؛ در هم تنیده شدهاند؛ تا ثانیه های جادویی واپسین فیلم، خود به خود، بیایند. روزنامه مطرح تلگراف هند؛ درمورد زیر و بم قصه – همه آنچه ما به عنوان نور تصور میکنیم- نوشت: «درونمایه اثر، حول محور دو شخصیت اصلی «پرابها» و «آنو» میگردد، این شخصیتها؛ پرستارانی اهل کرالا هستند؛ هردو شخصیت هم، در خانه سالمندانی در شهر بمبئی شاغل کار میکنند. اما شرایط «پرابها»؛ زمانی دگرگون میشود که ناگهان از طرف همسر جدا شدهاش، هدیهای به او میرسد، همزمان؛ «آنو»؛ هماتاقیش، در حال رفتن به یک دیدار عاشقانه؛ با نامزدش است. دست آخر؛ این شخصیت های اصلی فیلم؛ از دست افکار درهم و برهم و پریشان میگریزند و برای آرامش اعصاب و روان خود، به سکوت یک شهر خلوت و ساحلی میروند.» کارگردان در فیلم لحنی مستند و روایتی نزدیک؛ به واقعیت دارد. سوای این امر؛ سینماییسازی و دراماتیزه کردن یک شیئ عادی (قابلمه) استادانه است. در واقع در داستان، شوهری که همسرش را ترک کرده، حالا برای او یک قابلمه به عنوان هدیه فرستاده است. این قابلمه در فیلم حاوی پرسشهای جورواجوری است که در ذهن زن فوران میزند و او را انگیزه فرستادن چنین هدیهای از جانب مرد، ناتوان میسازد. فیلم در نهایت نه نخل طلا؛ که جایزه دوم فستیوال (جایزه بزرگ) را برد. در ادامه هم موفق به کسب جوایز متعددی از جشنوارههای؛ فیلم آسیایی، فیلم مستقل بریتانیا، هوگوی نقرهای جشنواره شیکاگو، سن سباستین، مونتکلر، انجمن ملی منتقدان فیلم، انجمن کارگردانان آمریکا و… شد.
در نهایت «شان بیکر» کارگردان سینمای مستقل با فیلم «آنورا» به همه بحثها و برآوردها پایان داد؛ و نخل طلایی جشنواره کن را برد. تا پیش از این او لقب، «خالق سناریویهای سراسر انسانی» را به خود اختصاص داده بود، حالا، بعد از سیر درو کردن، جوایز دیگر جشنواره ها؛ و مراسم جهانی، لقب «سلطان سینمای مستقل» را هم به گوش خود، شنید. اگرچه پیش از او اتفاق نظر منتقدان جهانی بر جیم جار موش تمرکز دارد؛ و او را نماد سینمای مستقل آمریکا نام گذاشتهاند. با این حال، چنین مسیری برای او، قطعا با فرازو فرودهای در آینده حرفهایش همراه خواهد بود که شاید بتوان در ادامه به آن پرداخت. آنورا؛ درباره برخی طبقات قربانی و له شده؛ یعنی کارگران جنسی است. او همواره در سیر کارنامهی فیلمسازیش رویکردی انسانی به مصائب آدمهای آسیبپذیر داشته است. مهاجران کارتنخواب، رانده شدههای جامعه، زنان خیابانی، افراد خرده فرهنگهای در حال زوال و… تم و درونمایه اکثر فیلمهای او را شکل دادهاند. بیکر نیز از جریان سینمای دانشگاهی آمریکا میآید. دوران دانشگاه، به دانشجوی راننده، شهرت داشت. چون با تاکسی کار می کرد. همزمان درس میخواند و با رانندگی؛ و ساخت کلیپ و ویدئو به امرار معاش میپرداخت. البته پدرش وکیل و مادرش معلم بودند. با این حال، او چنین مسیری را برگزیده بود. خانمی که سرمایه فیلمش را پرداخته؛ سامانتا کوان، همسر اوست. صد البته همکلاسی قدیمیش در درشته مطالعات فیلم دانشکاه نیویورک که با شان؛ تا کارشناسی ارشد این رشته تحصیل کرد. آنها با سرمایههای اندک و دانشجویی شروع کردند و از فیلم های چند هزار دلاری؛ تا فیلم کنونی که ۶ میلیون هزینه داشته، مخارج خود را بدون اتکا به تهیه کنندگان هالیوودی، تامین کردهاند. سامانتا کوان، همسر شان بیکر، متولد کاناداست. اما اصالتی ویتنامی دارد. پدر و مادرش از ویتنام به کانادا رفته؛ و آنجا رستوران غذاهای چینی راه انداختند. آنچنان که مطبوعات کانادا نوشتهاند؛ سانتا، تا چشم باز کار کرد، خود را درگیر رستوران دید و علیرغم، تحصیلات بالای رشتهی سینما، چنین تجربیاتی در کِسوت تهیهکنندگی او بیتاثیر نبودهاند. او البته بازیگر حرفهای است؛ و در فیلمهای متعددی بازی داشته است.
هنریترین فستیوال سینمایی دنیا، سوای دو فیلم پر بازتاب یاد شده؛ آنورا (نخل طلایی) همه آنچه به عنوان نور تصور می کنیم (جایزه بزرگ) با اهدای جوایز بهترین کارگردانی به فیلم گرند تور Grand Tour ساخته ی میگل گومز (پرتغال) بهترین فیلمنامه؛ ماده- The Substance به کارگردانی کورالی فارگیت (فرانسه/ آمریکا) ویژه هیات داوران امیلیا پرز (ژاک اودیار) به کار خود پایان داد. فیلم های دیگر همچون دانه انجیر مقدس موفق به دریافت جایزه ویژه، فیلم مردی که نمیتوانست ساکت بماند؛ برنده جایزه نخل طلای بهترین فیلم کوتاه، و جایزه دوربین طلایی (بهترین فیلم بخش سینه فونداسیون) نیز به فیلم آرماند Armand از هالفدن اولمان توندل از نروژ رسید.
۵۷۵۷